
تو آنکس نبودی که من خواستم
تو را با خیال خود آراستم
خیالی که شعر مرا رنگ داد
به هر واژه شعرم آهنگ داد
خیالی که در زلف تو تار ریخت
به اندام تو نور مهتاب ریخت
خیال من است اینکه از سینه ای
بپرداخت تابنده آئینه ای
خیال من است اینکه چون بنگری
تراشیده انداخت از مرمری
منم آنکه اندیشه را باختم
چو گوهر به پای تو انداختم
تو را همره شاهباز خیال
ندانسته بردم به عرش جمال
ز گلها بسی مایه انگیختم
به صد رنگ طرح تو را ریختم
عروسانه بردم به قصری ز نور
نشاندم تو را بر سریر بلور
نهادم گل ماه در دامنت
نگین و ستاره به پیراهنت
نشاندم به گیسوی تو الماس ها
تو را بستری دادم از یاسها
تو کِی بودی آنسان که من گفته ام
منم آنکه خَس را سَمَن گفته ام
کجا چشم تو جام میخانه هاست
کجا رقص تو رقص پروانه هاست
کجا مرمرین ساق و سیمین تنی
تو فرزند اندیشه های منی
به دندان تو نور الماس نیست
به گیسوی تو عطر گل یاس نیست
اگر روی تو لطف گلشن گرفت
لطافت ز اندیشه من گرفت
اگر از عیب تو دیده بر دوختم
هم از آتش شاعری سوختم
بُتی ساختم از تو چون بت پرست
کنون آن بت مرمرینم شکست
من از یک عروسک بُتی ساختم
قماری عجب بود و من باختم






