نامه خالا برای میر حسین موسوی

image

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که ما افتاده ایم از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
ما که یک امروز محتاج توایم فردا چرا ؟

میرحسینا ما به راه تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از این ملت شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

میر حسینا بی حبیب خود نکن هرگز سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

آای میر حسین سلام
شوما بالاخره آمدی ،همه خوشحال شدن

وقتی شنیدم اومدی ،خونه تکونی کردم ، با این دل دیوونه ام ، شیرین زبونی کردم
پیشم بمون نامهربون

پس چیرا دیر کردی نا میروت؟ آزار داشتی با ما

آمّا
فقط شوما میواظیب باش ، اینجا دیگه اون زامان نیستی ها …جنگ باشی ،دوشمن به جایی اینکی از جلو به شوما حمله کنی از پشت به شوما حمله میکنی ، ولی میدان مین زیاد داری حالا ، زیرپاتی بپا ،مین گوجه ای ضدی نفر ضدی تانکی ضدی ایصلاح ضدی آدمیت
اصلا شوما فکر کن رفتی طبیعت نقاشی کنی ، صاف رفتی شوما یه جایی که خیلی طبیعی هست، گاو هست ،اولاخ هست ،حشم هست ، همه هم زمین گه زدی رفتی ، یعنی تاپالا تاپالا روی زمین ریختی ، حالا شوما می خوای راه بری باید میواظیب باشی پات روی اینها نری
فهمیده شدی میرحسین جانخان
حالا شوما باید بری پیشی موسی ، موسای خدا اینا ، از موسی عصانی بگیر بیار اینجا ، چون میلت می خواد شوما از خودیت معجز در بیاری ، اگر شوما معجز در نیاری …4 سال اول کاری نداری باهات ولی بعد خیشتکی شوما در اهتیزاز در مقابلی پرچم ایسرائیل می باشد بود

آاای میر حوسین الان من از خودم ذوق دارم برای شوما ناما میدم ولی به شوما قولی میدم در آینده به شوما ناما بدم خوشگیل

باقی بقایت ،ماحمود فدایت

قماری عجب بود و من باختم

55

تو آنکس نبودی که من خواستم

تو را با خیال خود آراستم

خیالی که شعر مرا رنگ داد

به هر واژه شعرم آهنگ داد

خیالی که در زلف تو تار ریخت

به اندام تو نور مهتاب ریخت

خیال من است اینکه از سینه ای

بپرداخت تابنده آئینه ای

خیال من  است اینکه چون بنگری

تراشیده انداخت از مرمری

منم آنکه اندیشه را باختم

چو گوهر به پای تو انداختم

تو را همره شاهباز خیال

ندانسته بردم به عرش جمال

ز گلها بسی مایه انگیختم

به صد رنگ طرح تو را ریختم

عروسانه بردم به قصری ز نور

نشاندم تو را بر سریر بلور

نهادم گل ماه در دامنت

نگین و ستاره به پیراهنت

نشاندم به گیسوی تو الماس ها

تو را بستری دادم از یاسها

تو کِی بودی آنسان که من گفته ام

منم آنکه خَس را سَمَن گفته ام

کجا چشم تو جام میخانه هاست

کجا رقص تو رقص پروانه هاست

کجا مرمرین ساق و سیمین تنی

تو فرزند اندیشه های منی

به دندان تو نور الماس نیست

به گیسوی تو عطر گل یاس نیست

اگر روی تو لطف گلشن گرفت

لطافت ز اندیشه من گرفت

اگر از عیب تو دیده بر دوختم

هم از آتش شاعری سوختم

بُتی ساختم از تو چون بت پرست

کنون آن بت مرمرینم شکست

من از یک عروسک بُتی ساختم

قماری عجب بود و من باختم