بعد از مدتها تصمیم گرفتم علاوه بر روش طنز انتقاد ی در خصوص آقای احمدی نژاد نهمین رئیس جمهور کشور ، که در 360 می نوشتم ، عملکر ایشون رو نیز بصورت تحلیلی مورد بررسی قرار بدم برای همین منظور از اولین قدم یعنی وبلاگ آقای احمدی نژاد شروع کردم، خوشحال میشم دوستان در ادامه این تحلیل به من کمک کنند.
———–
از جایی که خود را معرفی میکند، نوع معرفی وی و روش جلب دیدگاه ترحم آمیز ایشان جالب است
معرفی ایشان در وبلاگ خودشان با این جمله شروع می شود:
در ايامي كه اشرافيت شرافت بود وشهرنشيني كمال، در خانواده اي تهيدست در روستايي دورافتاده از توابع گرمسار متولد شدم.
در سال 1335 تهران نیز وضعیت نه چندان خوشایندی داشت و در آن زمان نشانه های اشرافیت به غیر معدود خانواده های قاجار وجود نداشت ، در این زمان حتی خاندان پهلوی نیز تجدد و ریخت و پاشهای اشرافیت را هنوز کشف نکرده بودند
از شهريور 1320 و سلطنت مستبدانه پهلوي دوم پانزده سال مي گذشت كه پدرم كام مرا با تربت سيدالشهدا باز كرد.
این زمان3 سال پس از کودتای 28 مرداد 1332 بوده است و باز کردن کام کودکان با تربت سید الشهدا رسمی بوده که تقریبا در تمام ایران و شیعیان رعایت می شده است
از آنجا كه قرار بود شاه كوركورانه ايران را دروازه تمدن غرب كند، طرح هاي زيادي اجرا شده بود تا ايران به بازار مصرف ديگري براي كالاهاي تشريفاتي غرب تبديل شود بدون آنكه در زمينه علمي پيشرفتي داشته باشد. فرهنگ ايران اسلامي ما اجازه چنين هجمه اي را نمي داد و مانعي بر سر راه آمال شاه و اربابان بيگانه اش بود. از اين رو مي خواستند تا آرام آرام اين فرهنگ اصيل و مستحكم را كم رنگ كنند تا وابستگي اقتصادي، سياسي و فرهنگي ايران به غرب روز به روز بيشتر شود. در پي اجراي همين سياستها و رونق ظاهري شهرها، آن سالها سالهاي هجوم روستائيان به شهرها بود.
این دوران مربوط به سالهای دهه پنجاه است یعنی در زمان 15 سالگی آقای احمدی نژاد
پس از پياده سازي سياست اصلاحات ارضي وضع روستاها به مراتب بدتر از گذشته گرديد و روستائيان براي پيدا كردن لقمه اي نان فريب زرق و برق و ظاهر اغوا كننده شهرها را خوردند و شهرنشين يا به بيان دقيق تر “حاشيه نشين” شدند.
حاشیه نشینی شهر ها درنیمه دوم دهه پنجاه آغاز شد و شدت گرفت ، قانون اصلاحات ارضی در دو مرحله در سالهای 1340 و 1341 تصویب شد و از سال 1342 اجرا شد
بر خانواده ما نيز در روستا بسيار سخت مي گذشت. با تولد من كه چهارمين فرزند خانواده بودم فشارها بيشتر شد. پدرم شش كلاس سواد داشت. او آهنگري زحمتكش و سرد و گرم چشيده و با ايمان بود و دين را به خوبي مي شناخت. در مسجد حضور پررنگي داشت و قرآن و احكام درس مي داد. اگرچه هيچگاه زرق و برق دنيا در چشم او ارزشمند نبود اما فشارهاي زندگي او را نيز يك سال پس از تولد من وادار كرد به تهران مهاجرت كند.
یک سال پس ازتولد ایشان یعنی سال 1336 یعنی زمانی که اتفاقات و رخدادهای اجتماعی ذکر شده در بالا هنوز واقع نشده است ، خانواده ایشان به تهران مهاجرت می کنند
در تهران محله پامنار را براي سكونت برگزيديم.
مناطق حاشیه شهر تهران عبارت بودن از مناطق اطراف جاده ساوه ، ورامین و حواشی پاکدشت فعلی ، حلبی آباد ها و غیره، محله پامنار دقیقا در قلب تهران آن روز قرار داشت و از محله های معتبر محسوب می شد ، لذا کسانی که به زور مهاجرت می کردند امکان اسکان در محله هایی مانند پامنار برایشان موقعیت بسیار مناسبی بود، یعنی از روستایی در گرمسار به قلب پایتخت
براي دور شدن از فضاي به ظاهر مترقي و در واقع بي هويت آن روز تهران كه با فشار رژيم شاه ايجاد شده بود، پدرم خانواده ما را با مسجد و منبر آشنا كرد. من نيز كمي كه بزرگتر شدم و دوران كودكيم آغاز شد همراه خانواده با مسجد و روحاني آن آشنا شدم.
هیچ یک از برنامه های به ظاهر مترقی پهلوی در سال 1336 تا 1347 اجرا نشده بود، انقلاب سفید شاه در سال 1341 آغاز شد یعنی در زمانی که ایشان حدود 6 سال داشتند
* * *
پدرم هميشه روزنامه مي خريد. كلاس اول بودم كه با كمك بزرگترها خبر تصويب كاپيتالاسيون را در روزنامه خواندم. اگرچه آن روز معني آن را نمي فهميدم اما از اعتراضهايي كه در حوزه هاي علميه به رهبري حضرت امام به آن شد و از برخورد شديد و خشني كه شاه با معترضين داشت پي بردم كه شاه مي خواهد برگ ديگري از تحقير مردم كشور در برابر بيگانگان را به كارنامه خود بيافزايد.
پیشنهاد تصویب کاپیتولاسیون در اسفند ۱۳۴۰ از سوی سفارت آمریکا به دولت امیر اسدالله علم داده شد. این پیشنهاد در ۱۳ مهر ۱۳۴۲ در کابینه علم و در مرداد ۱۳۴۳ درمجلس سنا به تصویب رسید. سپس در ۲۱ مهر ۱۳۴۳ حسنعلی منصور نخست وزیر وقت این لایحه را به مجلس شورای ملی برد و به تصویب نمایندگان مجلس رساند
یعنی ایشان در سن 7 سالگی ضمن آگاهی از کاپیتولاسیون برگ ها ی قبلی این کارنامه را می دانسته اند؟
همان سالها بود كه در پانزدهم خرداد، شاه ياران امام (رحمه ا… عليه) را به خاك و خون كشيد. آنروزها امام تازه از زندان آزاد شده بود.
از اینجا
صحبت هاي امام را در آن ايام هيچ گاه فراوش نمي كنم، در صحبت هايش چيزي نهفته بود كه همه را شيفته خود مي كرد. ايمان به خدا در كلام او موج ميزد و مردم را به اسلام حقيقي دعوت مي كرد. پيامش دعوت به توحيد بود و عدالت و رفع ظلم و فتنه از جهان. شجاع بود. با صلابت سخن مي گفت. كلامش ساده و صادقانه بود. رهنمودهاي امام بر دلهاي مردم مي نشست و به عمق جانها رسوخ مي كرد. همين ويژگي ها بودكه او را محبوب قلوب ملت از پير و جوان و البته مغضوب رژيم شاه و اربابان آمريكاييش كرده بود. اما جالب اينجاست كه حتي دشمنان او نيز براي او احترام خاصي قايل بودند.
* * *
رفته رفته تحمل امام ديگر براي شاه ممكن نشد و از آنجا كه مي دانستند كشتن او قيام خونين غير قابل مهاري در پي خواهد داشت تصميم گرفتند امام را تبعيد كنند تا به زعم خود ميان او و يارانش فاصله بياندازند و انقلابي كه در شرف وقوع بود را مهار كنند.
امام شبانه تبعيد شد و اين تبعيد 14 سال ادامه يافت. در دوراني كه امام در تبعيد بود در كلاسها و جلسات ياران و شاگردان امام با افكار او بيشتر آشنا شدم. هر چه بيشتر با افكار و اصول امام آشنا ميشدم علاقه ام به آن مرد الهي بيشتر مي شد و تحمل دوري وي برايم دشوارتر. دشمنان مردم مسلمان ايران اگرچه امام را از مردم دور كرده بودند اما او در عوض در قلبهاي مردم جا گرفته بود و از هميشه به آنها نزديكتر.
* * *
دوران دبيرستان من همراه با جشن هاي 2500 ساله شاهنشاهي بود. آن سالها فشار فقر بر اقشار محروم مضاعف شد بود. تحميل هزينه هاي سنگين جشنها و عيش و نوشهاي خاندان شاه و اشراف زادگان و مهمانان خارجيشان كمر مردم را مي شكست. تمام ملزومات اين جشنها با هواپيماهاي اختصاصي از اروپا به ايران آورده مي شد و شايد به توان ادعا كرد كه جشنهاي ننگين 2500 ساله شاه خائن پرهزينه ترين جشن تاريخ تمدن بشري بود.
تا اینجا هیچ خبری از وضعیت ایشان نیست
بگذريم، در چنين شرايطي ديگر پتك و سندان پدر كفاف مخارج خانواده را نمي داد و من مجبور شدم براي كمك به خانواده و تامين خرج تحصيل در كارگاه يكي از همسايه ها مشغول به كار شوم و كانال كولر پرس بزنم. با وجود آنكه بسيار بازيگوش و پر جنب و جوش بودم اما از درس و مدرسه هم غافل نبودم و دانش آموز ممتاز محسوب مي شدم. از همان دوران بود كه به معلمي علاقه مند شدم و گاه و بيگاه براي دوستاني كه تقاضاي كمك داشتند در خانه يا مسجد كلاسهاي تقويتي برگزار مي كردم.
شباهت با رجایی را باید حس کنید ، در دوران دبیرستان در مدارس سعدی و دانشمند تحصیل کرده اند
ادامه دارد……..